دست روی دست گذاشتن


در اعتلای این ضرب‌المثل به‌طور گسترده‌ای دست دست شده است. به‌طوری که همیشه با مشکل مواجه بوده اما به هر ترتیبی که می‌شد توانست خود را از ورطه تحریف بیرون بکشد. امروزه افراد زیادی را مشاهده می‌کنیم که با خیال راحت دست روی دست می‌گذارند.

روایت: خوشه‌چینان بنگاه سخن‌پراکنی و چابک‌سواران میدان فرافکنی، توسن خوش‌خرام رویمبل را بدین‌گونه به جولان درآورده‌اند که در سال‌های قدیم سلطان توران برای گرفتن پروفایل پیکچر از برای «رخ‌کتاب» روانه آتلیه شد. وقتی آتلیه‌چی عرض ژست فرمود سلطان دست راست مبارک را روی عصای مبارک و دست چپ مبارک را روی دست راست مبارک قرار داد و در انتها چانه‌ مبارک را روی دست‌ها نهاد و ژستی گرفت «ملکه‌کش». در نسخ قدیمی آمده است که مبارک به‌شدت به رفتار شاه اعتراض کرد اما به دلیل نبود قانون گردش آزاد اطلاعات اعتراضاتش بی‌نتیجه ماند. آتلیه‌چی که بانویی بود بس محترم، خدمت سلطان عرض فرمود: سلطان به سلامت باد چه ژست خوبی گرفته‌اید و چه زیبا دست روی دست گذاشته‌اید. بعد از آن شاه دیگر دستانش را از هم دور نکرد. دیگر کسی سلطان را در پوزیشنی غیر از پوزیشن «دست روی دست گذاشتن» ندید. بعد از آن شاهان زیادی به تقلید از سلطان توران دست روی دست گذاشتند و هیچ کاری نکردند و این شد که ضرب‌المثل به وجود آمد.

کاربرد امروزی: امروزه کسی که دست روی دست بگذارد به‌عنوان «محتکر نمونه» انتخاب می‌شود و مورد تشویق و قدردانی قرار می‌گیرد. در انتها نیز به‌عنوان هدیه قبض جریمه‌ای به او اهدا می‌شود که وظیفه دارد هر چه زودتر آن را پرداخت کند. 

این ضرب‌المثل سعی دارد چه بگوید؟ سعی دارد بگوید گاهی اوقات دست روی دست گذاشتن و کاری انجام ندادن به‌صرفه‌تر است تا اینکه کاری انجام دهی که موجب ضرر شود. 

وام‌دار چه کسی است؟ آدم باید دستش در جیب خودش باشد و مدام دنبال وام نباشد! 
ضرب‌المثل‌های مشابه و موارد استفاده آنها: پول روی پول گذاشتن: وقتی کسی راه رسیدن به خوشبختی را بلد باشد استفاده می‌شود.

دست روی جگر گذاشتن و دست روی دلم نذار: هر دو یک معنی می‌دهند. 
دست کج به منزل نمی‌رسه: وقتی دستی به دلیل فراموشی خانه‌اش را گم می‌کند استفاده می‌شود. 

دست اول چون نهد معمار کج / با ثریا می‌رود تا سنگلج! : دیگر از این واضح‌تر؟

نتیجه‌گیری: دست دست نکنید و دست روی دست نگذارید و دست و دلبازی نفرمایید که دست‌تان تنگ می‌شود


روزنامه فرهیختگان

تاکسی‌نوردی - برخورد نرم

رای ادامه مسیر باید تاکسی دیگری سوار شوید. همچون مرغ پرکنده ۴۵ دقیقه دستان‌تان را روی هوا تکان می‌دهید. به تک‌تک ماشین‌های عبوری مسیرتان را می‌گویید.
 گویی مسیرتان به جهنم ختم می‌شود که هیچ‌کس دوست ندارد به آن سمت حرکت کند. چشم‌تان به خیابان خشک شده. قدیمی‌ترین و اسقاط‌ترین خودرو خیابان به سمت‌تان حرکت می‌کند. با خود می‌گویید اینکه بیشتر شبیه خودنرو است. یعنی شما را به مقصد می‌رساند؟ راننده می‌گوید «کجا میری جوون؟» مسیر را می‌گویید. راننده می‌گوید «سوار شو چاره‌ای جز سوار شدن ندارید. در را به آهستگی می‌بندید که نکند خدای نکرده در از خودرو کنده شود. یک روز به خیر جانانه از سمت راننده می‌شنوید. ماشین با لرزش‌ها و تکان‌های شدید به حرکت در می‌آید. صدای چرخبال در خودرو می‌پیچد. به فرهنگستان زبان و ادب پارسی درود می‌فرستید که لغات پرمعنی همچون چرخبال، چتربال و بادپر و برگک و... را اختراع کرده‌اند و شما را از سردرگمی عظیمی نجات داده‌اند. امیدی برای به پایان رساندن مسیر ندارید. چشمان‌تان را می‌بندید و به هر کسی که به ذهن‌تان می‌رسد، متوسل می‌شوید. گرمای هوا باعث عرق‌ریختن‌تان می‌شود. شیشه خودرو را پایین‌تر می‌کشید. راننده که متوجه عرق ریختن‌تان شده معذرت‌خواهی می‌کند از اینکه خودرویش کولر ندارد. روی داشبورد پنکه مینیاتوری وجود دارد. آن را به سمت شما می‌چرخاند و می‌گوید «این هم از همه امکانات ما». لبخند بر لبان‌تان می‌نشیند. تشکر می‌کنید و به دستان پینه‌بسته راننده خیره می‌شوید. موسیقی ملایمی از دستگاه پخش خودرو به گوش می‌رسد. آرامش عجیبی تمام وجودتان را فرا می‌گیرد. از راننده نام آهنگساز را می‌پرسید. از داشبورد سی‌دی‌ای در می‌آورد و به شما می‌دهد و می‌گوید «من همیشه تو همین مسیرم. راهت افتاد سی‌دی‌رو برام بیار». شرمنده این همه محبت می‌شوید. کم‌کم به انتهای مسیر نزدیک می‌شوید. وقتی کرایه را سوال می‌کنید راننده می‌گوید هفتصد تومان. هزارتومان به سمتش دراز می‌کنید و می‌گویید «شرمنده‌ام پول خرد ندارم.» راننده می‌گوید «دشمنت شرمنده. خدا نکنه به خاطر پول خرد شرمنده باشی. فدای یک تار موت». یک پانصد تومانی به سمت‌تان دراز می‌کند و می‌گوید «بقیه‌اش هم اشکالی نداره» دستی به موهای کم‌پشت خود می‌کشید و با خود فکر می‌کنید کم‌کم می‌شود به تارتارش قسم خورد. برای راننده آرزوی سلامتی می‌کنید و از خودرو پیاده می‌شوید. خودرو لک و لک‌کنان دور می‌شود. با فرستادن چند صلوات به روح رفتگان راننده بقیه پولی که باید می‌پرداختید را تسویه می‌کنید.


روزنامه فرهیختگان

تاکسی‌نوردی - برخورد خشن

شاید در نظر اول گمان کنید این داستان ادامه همان داستان مترو‌نوردی است. می‌گویند یک نظر، آن هم نظر اول حلال است اما به واقع این‌طور نیست.
مترونوردی تمام شد. تکرارش هم چندین بار پخش شد. اصلا از همان زمانی که می‌خواستید با استفاده از خط یک مترو به تجریش برسید ولی سر از کهریزک در آوردید بی‌خیال مترو سواری شدید. عطای مترو را به لقایش بخشیدید، امیدواریم مترو هم شما را ببخشد. به امید هوای تازه به بیرون از تونل‌های مترو آمدید. چه هوای گرمی است. برای اینکه سریع‌تر به مقصد برسید قصد می‌کنید تاکسی سوار شوید. برای چند خودرو دست تکان می‌دهید و بالاخره یک خودرو برایتان نگه می‌دارد. سوار می‌شوید، در از دستتان در می‌رود و مقداری از حد معمول محکم‌تر بسته می‌شود. راننده چشم‌غره‌ای می‌رود و می‌گوید آرام‌تر. متذکر می‌شود ارث پدرتان نیست که محکم می‌بندید. معذرتی حواله راننده می‌کنید. خودرو در مسیر اصلی به حرکت درمی‌آید. ترافیک زیاد است. بعد از طی مسیری کوتاه خودرو به یک مسیر انحرافی می‌پیچد و در کوچه پس‌کوچه‌ها ادامه مسیر می‌دهد. ترس تمام وجود شما را فرامی‌گیرد و شرشر عرق می‌ریزید. فکر می‌کنید راننده قصد دزدیدن شما را دارد. تبریک می‌گویم. اعتمادبه‌نفس فوق‌العاده‌ای دارید. هیچ شد در طول مسیر فکر کنید دزدیدن شما چه ارزش اقتصادی و سیاسی و فرهنگی برای راننده می‌تواند داشته باشد؟ راننده که فکر می‌کند گرم‌تان شده که عرق می‌ریزید کولر را برایتان روشن می‌کند. قبل از روشن کردن کولر متذکر می‌شود مجبورید مبلغی اضافه‌تر بابت استفاده از کولر بپردازید. گویی خودش از کولر استفاده نمی‌کند. قبول می‌کنید. بوی عجیبی در خودرو می‌پیچد. اگر کولر آبی روی پشت‌بام منزل‌تان بود با خود می‌گفتید حتما گربه‌ای روی پوشال‌ها خراب‌کاری کرده اما کولر خودرو گربه‌اش کجا بود؟ بعد از مدتی خودرو به مسیر اصلی خود بازمی‌گردد و شما نفس راحتی می‌کشید. یاد گربه روی پشت‌بام می‌افتید و با خود می‌گویید به خانه که رسیدم باید پوشال‌ها را عوض کنم. کم‌کم به انتهای مسیر نزدیک می‌شوید. از راننده مبلغ کرایه را سوال می‌کنید. راننده می‌گوید هزار و دویست تومان. می‌گویید چه خبر است؟! و هزار تومان به راننده می‌دهید و می‌گویید دویست تومانی ندارید. راننده عصبانی می‌شود و قصد بیرون کشیدن قفل فرمان می‌کند. به خواهش و التماس می‌افتید و معذرت‌خواهی می‌کنید. ‌یک پانصد تومانی دیگر هم به راننده می‌دهید و منتظر بقیه پول‌تان می‌شوید. راننده بر و بر نگاه‌تان می‌کند. شما هم بر و بر راننده را نگاه می‌کنید. اگر شخص سومی در میان بود فکر می‌کرد این نگاه آخرین نگاهی است که عاشق و معشوق در سالن فرودگاه بین‌المللی به هم می‌اندازند. به راننده می‌گویید پس بقیه پول‌تان چه می‌شود؟ می‌گوید پول خرد ندارد. راننده‌ای که از دویست تومان نگذشت حالا سیصد تومان شما را مصادره کرده. به یاد قفل فرمان می‌افتید و تشکر می‌کنید. پیاده می‌شوید و در خودرو را محکم می‌بندید. راننده چشم‌غره دیگری می‌رود. لبانش تکانی می‌خورد و دور می‌شود. زیر لب بقیه پول‌تان را با چند کلمه آب‌دار تسویه می‌کنید.


روزنامه فرهیختگان

عناوین مهم خبری شش

 اقتصاد‌‌‌‌‌ی
نیاز به پشت وانت اقتصاد‌‌‌‌‌ی
تبد‌‌‌‌‌یل مایه مباهات به ارز رایج مملکت !
واریز سود‌‌‌‌‌ سپرد‌‌‌‌‌ه؛ معاف از مالیات و سربازی

  سیاسی
رئیس صنف کابینت سازان گفت : « د‌‌‌‌‌ر انتخاب کابینت از ما مشورت بگیرند‌‌‌‌‌»
پایان د‌‌‌‌‌ولت فرا باجناقی؛ پیش به سوی د‌‌‌‌‌ولت فرا جناحی
گمانه‌زنی‌ها برای انتخاب وزیر شطرنج

  بین‌الملل
نلسون نماند‌‌‌‌‌ه لا
د‌‌‌‌‌رگیری‌ها د‌‌‌‌‌ر مید‌‌‌‌‌ان تحریر ؛ «بیشتر روی  تحریرات کار کن»
واکنش اسلوواکی د‌‌‌‌‌ر مقابل چک ؛ «نقد‌‌‌‌‌شان می‌کنیم»

  علمی
پد‌‌‌‌‌ر  فیزیک ایران : «پسرم فیزیک را از ارث محروم کرد‌‌‌‌‌م»
حسن روحانی : «کلید‌‌‌‌‌ سوالات کنکور د‌‌‌‌‌ست من نیست. انقد‌‌‌‌‌ر سوال نکنید‌‌‌‌‌»
د‌‌‌‌‌رمان تنبلی چشم با تنبیه بد‌‌‌‌‌نی !

  فرهنگ
پر فروش‌ترین آلبوم سال ؛ آلبوم خانواد‌‌‌‌‌گی
اَبَرستاره سینما گفت : «جان عزیزتون با این اسم ما رو صد‌‌‌‌‌ا نکنید‌‌‌‌‌ آبرومون رفت»
جیمز باند‌‌‌‌‌ پیچی شد‌‌‌‌‌ !

   اجتماعی
با نازلترین قیمت به ملکوت اعلا بپیوند‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌ !
فرود‌‌‌‌‌ اضطراری سر تعظیم د‌‌‌‌‌ر مقابل ایران
شکستگی قسمتی از پل صد‌‌‌‌‌ر ؛ قالیباف : «تا رئیس جمهور نشم وضع همینه»

  ورزشی
تجمع هواد‌‌‌‌‌اران استقلال د‌‌‌‌‌ر اعتراض به جذب چربی
پرسپولیس با نتیجه 6 بر صفر از سد‌‌‌‌‌ کرج گذشت
حل جد‌‌‌‌‌ول لیگ برتر بد‌‌‌‌‌ون غلط


ویژه نامه طنز غیرقانونی - روزنامه قانون

جنگ‌های کوچک، صلح‌های عظیم!

از سال‌ها قبل جنگی عظیم میان دو ارتش بزرگ شمال و جنوب در گرفته بود. جنگی با هزاران هزار کشته و زخمی. مبارزه‌ای که هر روز به تعداد کشتگانش افزوده می‌شد.
 آنقدر از زمان وقوع جنگ می‌گذشت که هیچ‌کس دلیل آن را نمی‌دانست. سال‌های متمادی مبارزه هر دو طرف را سخت خسته و مغموم ساخته بود. دوری از خانواده روحیه مبارزه‌طلبی سربازها را کاهش داده بود. هر کدام از سربازها آرزو می‌کردند جنگ تمام شود و به خانه بازگردند. فرماندهان دو ارتش تصمیم به مبارزه پایانی گرفتند. مبارزه‌ای که هر که در آن فاتح شد به خانه باز گردد و هر که مغلوب شد در خدمت فاتح باقی بماند. دو ارتش برای جنگ پایانی در برابر هم صف‌آرایی کردند. هر چقدر زمان جنگ نزدیک‌تر می‌شد، مبارزان چنگ و دندان بیشتری به یکدیگر نشان می‌دادند. از روزها قبل شمشیرها تیز و کمان‌ها امتحان شده بود. امید به پیروزی و دیدار مجدد خانواده سربازهای هر دو سوی میدان را دلگرم کرده بود. شیهه اسب‌ها از هر گوشه‌ میدان به گوش می‌رسید و همه آماده جنگ بودند. شیپور جنگ که نواخته شد، فریادها به هوا برخاست و دو لشکر به سوی هم هجوم بردند. از برخورد سم اسبان غباری غلیظ آسمان را فراگرفت. جنگی سخت در پیش بود؛ جنگی برای انتقام سال‌ها دوری از خانواده، جنگی برای انتقام ریخته شدن خون برادران. فرمانده شمال شمشیر خود را در آسمان می‌چرخاند و فریاد می‌کشید تا سربازان خود را بیش از پیش تحریک کند. به ناگاه زنبوری روی گونه فرمانده شمال نشست و وی را نیش زد. فرمانده شمال دست خود را به سمت صورتش برد که به ناگاه شمشیرش به زمین افتاد. فرمانده جنوب که گمان کرد کار فرمانده مقابل حرکتی‌ است نمادین محض بالا بردن روحیه لشکر، وی نیز شمشیرش را روی زمین انداخت. سربازها که رفتار فرماندهان‌شان را مشاهده کردند در پیروی از فرمانده خود شمشیرها را به زمین انداختند. دو لشکر هر چقدر به یکدیگر نزدیک می‌‌شدند شمشیرها و کمان‌های بیشتری روی زمین ‌می‌افتاد. آنقدر شمشیر به زمین افتاد که وقتی دو لشکر به مقابل هم رسیدند دست هیچ سربازی شمشیر نبود. وقتی وسیله‌ای برای مبارزه نبود، دو لشکر از اسب‌های خود پیاده شدند و چونان برادرانی که سال‌ها از هم دور بوده‌اند، یکدیگر را در آغوش کشیدند. زنبوری ناچیز جنگی عظیم را به صلحی عظیم‌تر مبدل کرد. دو طرف جنگ پیروز به خانه‌هایشان بازگشتند.


روزنامه فرهیختگان


تقویت زبان در کمترین زمان

تابستان بهترین فرصت برای پرداختن به اموری است که در بقیه اوقات سال نمی‌توان به آن پرداخت.

 یکی از کارهایی که در تابستان می‌شود انجام داد این است که به تقویت زبان خود بپردازیم. به هر حال یادگیری زبان‌های مختلف بهتر از این است که زبان‌تان قاصر باقی بماند. تقویت زبان راه‌های مختلفی دارد که برخی را با هم مرور می‌کنیم. 

   زبان درازی: برای تقویت زبان هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوید به ورزش‌های مناسب برای تقویت زبان بپردازید. حرکات نرمشی دوبار بالا، دوبار پایین، دوبار چپ، دوبار راست را با زبان انجام دهید تا خوب گرم شود و ماهیچه‌هایش تقویت شود. بعد از آن به پرتاب زبان مبادرت بورزید یعنی مثل آفتاب‌پرست یا قورباغه گوشه‌ای از عزلت را برگزینید و دائم زبان‌تان را به این‌ور و آن‌ور پرتاب کنید، اگر بلد نیستید مدام رنگ عوض کنید، بی‌خیال آفتاب‌پرست شوید و مانند قورباغه یک‌رنگ بمانید. زبانی هم که بیش از حد دراز شود روی زمین کشیده می‌شود!  

   زبان و مغز: از آنجایی که زبان و مغز ارتباطی مستقیم و تنگانگ با هم دارند و همیشه در ارتباط با هم کار می‌کنند هر روز صبح به کله‌پزی بروید و زبان و مغز سفارش بدهید و نوش‌جان کنید. تاثیر این روش از صد تا کلاس زبان و معلم خصوصی بیشتر است. البته اولین تاثیری که رویتان می‌گذارد اضافه وزن است. در ضمن مراقب باشید چرب‌زبانی کار دست‌تان ندهد و کلسترول‌تان بالا نرود. 
  
 شیرینی زبان: گرچه شیرینی زبان از مد افتاده و در کمتر شیرینی‌فروشی‌ای شاهد فروش آن هستیم و این یک جفای بزرگ در حق شیرینی است که سال‌ها همدم شکم‌هایمان بوده اما اگر یک روزی، یک وقتی، یک جایی شیرینی زبان دیدید در خوردن آن درنگ نکنید که به‌شدت به تقویت زبان‌تان کمک می‌کند، مخصوصا بعد از کله‌پاچه! 
  
 زبانزد: با لیسیدن بستنی، فقط بستنی است که زبانزد خاص و عام می‌شود و شما در زبانزد شدن هر چه بیشتر بستنی می‌کوشید.
  
 زبان خوش: یادگیری زبان خوش در دستور کارتان باشد. زبانی که نتواند مار را از لانه بیرون بکشد، بی‌فایده است. اصلا زبان یاد می‌گیریم که مارها را از لانه بیرون بکشیم. در مقابل از زخم زبان دوری کنید. زبانی که زخم باشد هم به خودتان آسیب می‌زند و هم به اطرافیان‌تان. 
  
 زبان گنجشک: آشنایی با زبان‌های بیگانه به شما کمک شایانی می‌کند. نه اینکه من به شما کمک کنم! این شایان یک شایان دیگر است. گرچه نگاه کردن به درخت زبان گنجشک، زبان شما را تقویت نمی‌کند ولی حداقل با زبان‌های مختلف آشنا می‌شوید. نگاه کردن به طبیعت هم همیشه باعث مسرت و شادی است. 

   زبان بی‌زبانی: اگر فکر می‌کنید با زبان بی‌زبانی کاری از پیش می‌برید، سخت در اشتباهید. تا می‌توانید زبان بریزید که در کارتان موفق باشید اما زبان ریختن را از حد نگذرانید که زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. 

   زبان‌شناسی: و در انتها باید سعی کنید یک زبان‌شناس واقعی باشید تا بتوانید زبان‌ها را از هم تفکیک کنید.


روزنامه فرهیختگان

اعضای کابینه فعلی در دولت بعدی به چه کاری مشغول می شوند؟

حالا که همه به فکر کابینه دولت یازدهم هستند و گمانه‌زنی‌ها برای انتخاب وزرا آغاز شده دلیل نمی‌شود از ظرفیت‌های کابینه دهم غافل شویم. به هر حال فرصت تا پایان دولت دهم کم است و باید از کوچکترین فرصت‌های طنز باقی‌مانده استفاده کرد. شاید در دولت بعدی شاهد این جنبه‌های عظیم طنز نباشیم. به همین دلیل به سراغ برخی وزرا و روسا و مشاوران دولت دهم رفتیم که ببینیم بعد از پایان دولت به چه کاری مشغول می‌شوند.

علی نیکزاد وزیر راه و شهرسازی : به‌دلیل ما فوق صوت بودن رو به ورزش دو و میدانی می‌آورد. سرعت بالایش باعث می‌شود در المپیک بعدی قهرمان دوی صد متر المپیک شود و ما را به اولین مدال طلای المپیک در رشته دو و میدانی برساند.

محمدحسن نامی‌وزیر فناوری اطلاعات و ارتباطات : با توجه به مدرک دکترای مدیریت کشورداری از دانشگاه کیم ایل سونگ کره‌شمالی و نقش داشتن در پروژه‌های زیر ساخت اینترانت ملی و گوگل ارث ایرانی، تلاش‌هایش را برای آماده کردن زیر ساخت ارسال صدا و تصویر از لایه‌ای جدیدتر و بالاتر از فیبر نوری برای تمام جهانیان انجام خواهد داد.

سید شمس‌الدین حسینی وزیر اقتصاد: به دلیل اینکه دیگر اطلاعات نهانی از وضعیت سهام شرکت‌ها در اختیارش قرار ندارد، حتما با چند کارگزاری برای خرید سهام در بازار سرمایه مشورت می‌کند و آن 50 میلیون تومان پول نقدی که داشت را در بازار سهام سرمایه‌گذاری می‌کند. به دلیل تصمیم‌گیری اشتباه سهام خریداری شده‌اش سقوط کرده و ورشکست می‌شود و مجبور می‌شود به ورزش روی بیاورد!

سید محمد حسینی وزیر ارشاد : به خارج سفر کرده و یک برنامه ماهواره‌ای راه اندازی می‌کند! چی؟ اون یکی دیگه بوده؟ آهان. پس در داخل مانده قیچی به دست گرفته و هر چه فیلم و کتاب و موسیقی وجود دارد را قیچی می‌کند. به هر حال ترک عادت موجب بروز برخي مشكلات مزاجي است !

حمیدرضا حاجی بابایی وزیر آموزش و پرورش: با تجربه‌ای که در سال‌های وزارت در مورد کباب درست کردن کسب کرده‌ به احتمال فراوان رستوران‌های زنجیره‌ای نان داغ ،کباب داغِ حاجی‌بابایی و پسران را در مدارس سراسر کشور تاسیس می‌کند.

محمد عباسی وزیر ورزش : به عنوان لیدر به همراه تیم ملی به برزیل مسافرت می‌کند تا هم در تشویق تیم ملی و هم در برقراری ارتباطات فرهنگی به دور از هر گونه تفاوت فرهنگی سهم عمده داشته باشد.

مجید نامجو وزیر نیرو: به دلیل سال ها زور زدن در وزرات نیرو، نیرویش زیاد شده و در مسابقات قویترین مردان ایران قهرمان می‌شود

منوچهر متکی وزیر سابق امور خارجه: منوچهر متکی دست روی زانوی خود گذاشته و متکی به توانایی‌های شخصی‌اش تورهای سنگال‌گردی را راه اندازی می‌کند

محمد علی آبادی آچار فرانسه دولت: به‌دلیل تسلط فوق‌العاده به زبان انگلیسی در شرکت گوگل استخدام شده و مدیریت بخش گوگل ترنسلیت را به عهده می‌گیرد. نامش را از علی‌آبادی به فرهنگ لغت ناطق تغییر می‌دهد !

سعید مرتضوی رئیس سازمان تامین اجتماعی : به تولید برنامه‌های دوربین مخفی رو مي‌آورد .

رحیمی ‌معاون اول: به دلیل علاقه شدید به بیمه ، یک شرکت بیمه به همراه شرکا تاسیس کرده و فقط به مردم خدمت‌رسانی می‌کند و تا می‌تواند به خدمتشان می‌رسد.

اسفندیار رحیم مشایی :و در انتها بزرگ مرد بهاری دولت رو به بازخوانی ترانه‌های «بهار من گذشته شاید» و «بهار بازم بیا عشق و بیارش» می‌آورد. از آنجایی که دولت های نهم و دهم به بنگاه‌های زود بازده توجه ویژه‌ای داشتند احتمال دارد بنگاه‌های کف‌بینی و کارگشایی و بخت بازکنی و آجیل مشکل‌گشا و مقدار زیادی بنگاه‌های زود بازده دیگر تاسیس کرده، به نام شرکت‌های مشایی و شرکای 400 ساله نامگذاری کند. شاید هم بینی انحرافی را مجددا مد روز کند تا همه برای کج کردن بینی‌شان صف بکشند.


ویژه نامه طنز غیرقانونی - روزنامه قانون

مترونوردی‌های تابستانه ۴

آنقدر به کفش‌های خاکی‌تان نگاه می‌کنید که آرتروز گردن امان‌تان را می‌برد. اگر در مترو «واکسی سیار» وجود داشت، حتما مشتری شماره یکش بودید.سرتان را بلند می‌کنید. گویی همه اخلالگر اقتصادی بودن شما را فراموش کرده‌اند. از کیف‌تان روزنامه‌ای بیرون می‌آورید تا نگاهی به تیتر‌های آن بیندازید. چند دقیقه‌ای به مرور تیترها می‌پردازید. تا می‌خواهید روزنامه را ورق بزنید، دستی به ناگاه روی روزنامه می‌نشیند. نفر بغل دستی‌تان است با سرگردانی به اون خیره می‌شوید. متذکر می‌شود هنوز تیترها را به‌طور کامل نخوانده. هاج و واج می‌مانید. از خیر خواندن می‌گذرید و روزنامه را به دستش می‌دهید. لازم نیست منتظر شنیدن تشکر باشید چون چنین اتفاقی نمی‌افتد. این نهایت وقاحت و پررویی شماست که منتظر تشکر باشید! هشدار لرزشی تلفن همراه‌تان رسیدن پیام کوتاه را نوید می‌دهد. پیام از طرف یکی از دوستان‌تان است که شما را به دیدن فیلمی در سینما دعوت می‌کند. مردی بالای سرتان می‌گوید «ارزش دیدن ندارد». نگاهی به او می‌اندازید. گویی با شما نبوده. قصد می‌کنید پاسخی برای دوست‌تان ارسال کنید. در حال نوشتن جواب هستید که همان مرد بالای سرتان می‌گوید «ترجیح». متوجه می‌شوید در متن پیام نوشته‌اید «ترجیه». حال اینکه آن شخص از کجا می‌داند شما چطور ترجیح یا ترجیه می‌دهید جای بحث دارد. اصلا پیامک خودتان است دوست دارید این‌گونه ترجیه بدهید. کلاس املا که نیست. به کل از ارسال پیام صرف نظر می‌کنید. ترجیه می‌دهید آهنگی گوش دهید. ترجیه را تصحیح می‌کنید و ترجیح می‌دهید. از جیب‌تان هدفون بیرون می‌آورید. آهنگ که شروع به خواندن می‌کند، شخصی روی صندلی روبه‌رویی‌تان شروع به حرف زدن می‌کند. گویی مخاطبش شما هستید. هدفون را از گوش خود خارج می‌کنید تا متوجه حرف‌هایش شوید. شخص مورد نظر ساکت می‌شود. تعجب کرده دوباره هدفون را در گوش خود قرار می‌دهید. شخص مورد نظر مجدد شروع به حرف زدن با شما می‌کند. تا هدفون را از گوش خارج می‌کنید، شخص مجدد ساکت می‌شود. به سیستم جدید موبایل‌ها لعنت می‌فرستید. با خود می‌گویید حتما این هم یکی از امکاناتی است مانند راحت از جیب در آمدن. با خود می‌گویید وسایل نقلیه عمومی است. حتما حریم خصوصی در آن جایگاهی ندارد. چشم‌هایتان را می‌بندید و فکر می‌کنید که دیشب چه صحنه جالبی در مسابقه فوتبال اسپانیا و ایتالیا رخ داد. دل‌تان غنج می‌رود و احساس امیدواری می‌کنید کنسرتش هم به‌زودی پخش شود! نفر بغل دستی‌تان چشم‌غره‌ای می‌رود و می‌گوید: «دیگه نبینم از این فکرها کنی!»

این داستان ادامه ندارد!


روزنامه فرهیختگان

مترونوردی‌های تابستانه ۳

حالا که مترو در آستانه خلوت‌تر شدن است، سر و کله دستفروش‌ها پیدا می‌شود. با خود فکر می‌کنید این خیل عظیم دستفروش در زمان شلوغی کجا بودند؟ یکی‌یکی نزدیک می‌شوند و محصولی ارائه می‌دهند. یک آن فکر می‌کنید مورد حمله تروریستی قرار گرفته‌اید. یکی از فروشنده‌ها شیء عجیبی را به سمت‌تان پرتاب می‌کند و شما جاخالی می‌دهید. شیء به شیشه چسبیده و آرام‌آرام به پایین حرکت می‌کند. فروشنده نطق تبلیغاتی خود را آغاز کرده و در تبلیغ ویژگی‌های منحصربه‌فرد مرد عنکبوتی می‌کوشد. کودک دستفروش دیگری روی پایتان پاکتی حاوی فال قرار می‌دهد. روی پای اطرافیان‌تان هم به همین ترتیب. اگر فال را باز کنید مستوجب پرداخت وجه می‌شوید و اگر بی‌حرکت بمانید یعنی مایل به خرید نیستید. شخص کناری‌تان پاکت را باز کرده فال را خوانده و در جیبش قرار می‌دهد. کودک دستفروش برمی‌گردد. فال‌ها را از روی پای افراد جمع می‌کند و متوجه کم شدن یکی از پاکت‌ها نمی‌شود. اگر در قسمت بانوان باشید بیشتر با حراج لباس،‌ لوازم نظافت منزل، جوراب، تاپ و سرسره و... روبه‌رو هستید و در قسمت آقایان بیشتر محافظ کنترل، کفی بوگیر کفش و نقشه تهران مشاهده می‌کنید. مسواک نیز یکی از پرفروش‌ترین محصولات مترو است. با خود می‌گویید این حجم خرید مسواک فقط محض تزئین لیوان‌های سرویس بهداشتی است؟ فروشنده‌های فراوانی با انواع و اقسام محصولات از کنارتان عبور می‎‌کنند. با توجه به تنوع کالاهایی که ارائه می‌دهند با خود می‌گویید با پژوهشگران و روان‌شناسان اجتماعی روبه‌رو هستید یا اقتصاددانان برجسته؟ البته در میان روان‌شناسان و اقتصاددانان هم تعداد انگشت‌شماری ناموفق پیدا می‌شود که محصولات‌شان فروش نمی‌رود. شیفته احترام متقابل فروشنده‌ها به یکدیگر می‌شوید. هیچ‌کس مزاحم فروش دیگری نمی‌شود. هیچ‌کس میان تبلیغات دیگری تبلیغ خود را شروع نمی‌کند. هیچ‌کس به حریم دیگری تجاوز نمی‌کند. قانون نانوشته میان دستفروش‌های مترو برقرار است که بند اول آن احترام متقابل است. فروشنده‌ای با کیسه‌ای پر از لواشک پذیرایی نزدیک می‌شود. شب میهمان دارید. تصمیم می‌گیرید بسته‌ای لواشک خریداری کنید. تا قیمت را می‌پرسید اطرافیان به چشم مجرم به شما خیره می‌شوند. گویی شما به تنهایی باعث ایجاد اخلال در بازار شده‌اید. شاید هم خود را کنار بکشند تا تنه‌شان به تنه نفر اول به‌هم‌ریختگی اقتصادی برخورد نکند. به‌عنوان یک اخلالگر اقتصادی سرتان را پایین می‌اندازید و به کفش‌های خاک گرفته‌تان خیره می‌شوید. 

این داستان ادامه دارد...

روزنامه فرهیختگان

مترونوردی‌های تابستانه ۲

هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد در ازدحام جمعیت و کمبود اکسیژن مترو جان سالم به در ببرید. به گفته یکی از شاهدان عینی از شانس خوب‌تان کسی که به کمک‌های اولیه آشنایی داشت در واگن حضور داشت و به دادتان رسید. وی وقتی موقعیت را خطرناک دید به کمک تنفس مصنوعی دهان به دهان شما را از مرگ حتمی نجات داد. به گفته یک شاهد عینی دیگر، نه به دلیل تنفس دهان به دهان بلکه به دلیل بوی بد دهان آن شخص به هوش آمدید. اتفاقا بعد از به هوش آمدن شما چندین نفر در اطراف‌تان از همان رایحه بیهوش شدند و دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود. از این اتفاقات معمولی که بگذریم یک اتفاق مهم رخ می‌دهد و آن روشن شدن واقعی تهویه است. شاید هم درجه‌اش افزایش پیدا کرد. گویی خون تازه‌ای در رگ‌های مترو به جریان درآمده. رنگ و رویتان که به زردی گرویده بود مجدد سرخ و سفید می‌شود. نفس عمیق می‌کشید و از هوا لذت می‌برید. با خود می‌گویید یعنی بهشت هم چنین هوای خنکی دارد؟ یک اتفاق دیگر که بیهوشی پنج دقیقه‌ای نصیب‌تان کرده این است که حس بویایی‌تان تقویت شده. شما که همیشه غذایتان می‌سوخت و متوجه بوی آن نمی‌شدید حالا تمام بوهایی که در اطراف‌تان پیچیده را به تفکیک می‌توانید حس کنید. شخصی در کنارتان میله بالایی مترو را گرفته و زیر بغلش درست در مقابل بینی شماست. به جد می‌توان گفت یک هفته است به حمام نرفته. با خود می‌گویید چرا از قسمت‌های پایین میله مترو استفاده نمی‌کند؟ دانشمندان هم هنوز در این مورد یک نظریه درست و حسابی ارائه نداده‌اند. رویتان را می‌چرخانید. دماغ‌تان به دماغ نفر روبه‌رویی‌تان برخورد می‌کند. جا برای تکان خوردن باقی نمانده و مجبورید در همان حالت باقی بمانید. نفر روبه‌رویی نفس عمیق می‌کشد و شما یاد مادربزرگ پیرتان می‌افتید که به خاطر پادرد همیشه سیر می‌خورد. خیلی وقت است از او بی‌خبرید. در اولین فرصت باید به او سری بزنید. یک صندلی خالی می‌شود. ترجیح می‌دهید کمی بنشینید. اما تا به خود می‌آیید شخص دیگری جایتان را می‌گیرد. یاد بازی‌های مدرسه می‌افتید که صندلی می‌گذاشتند و آهنگ پخش می‌کردند و تا آهنگ قطع می‌شد باید روی صندلی می‌نشستید. بالاخره پس از کش و قوس‌های فراوان صندلی ناقابلی نصیب شما می‌شود. نفر بغل‌دستی‌تان پایش را از کفش بیرون آورده و روی پای دیگرش انداخته. فاصله جورابش تا بینی شما چهار انگشت بیشتر نیست و شما از این رابطه نزدیک و دوست‌داشتنی بین مسافران مترو متعجب می‌شوید. حالا نوبت به صحنه آمدن دستفروشان متروست. با خود فکر می‌کنید چرا دستفروشان مترو عطر و بوگیر نمی‌فروشند؟

این داستان ادامه دارد... 


روزنامه فرهیختگان

مترو‌نوردی‌های تابستانه یک


تابستان شروع شده. سر ظهر است و آفتاب سایه‌تان را دقیقا زیر دست و پایتان انداخته. هوا شدیداللحن گرم است.گویی سگ گازتان گرفته که مجبور به مسافرت درون‌شهری هستید آن هم در عمود آفتاب. اما چه می‌شود کرد؟ دست خودتان نیست. اگر دست خودتان بود در ساحل دریا روی صندلی و زیر چتر لم داده بودید و آب پرتقال با سه قالب یخ نوش جان می‌کردید. اما چه می‌شود کرد که مجبور به انجام امور زندگی هستید وگرنه آب پرتقال که هیچ، به نان شبتان هم محتاج می‌شوید. خیابان جای ماندن نیست. تصمیم می‌گیرید از مترو استفاده کنید که خنک‌تر از وسایل نقلیه دیگر است. به اولین ایستگاه مترو که می‌رسید گویی به بهشت برین وارد شدید. خنکای در ورودی همچون نسیم ساحل مدیترانه روی صورت‌تان می‌نشیند. نمی‌دانید روی ابرها قدم می‌زنید یا از پله‌ها پایین می‌روید. در میان شلوغی جمعیت خودتان را به بلیت فروشی می‌رسانید و با خود فکر می‌کنید کاش بهشت اینقدر شلوغ نباشد. بعد از کمی انتظار قطار می‌رسد، خودتان را به واگن می‌رسانید. بعد از فشارهای مداوم از چپ و راست و بالا و پایین بالاخره وارد واگن می‌شوید. جمعیت به هم فشرده شده شما را یاد قابلمه ماکارونی در حال دم کشیدن می‌اندازد. با خود می‌گویید کاش مقداری سس قرمز تازه از یخچال در آمده رویتان بریزند تا خنک شوید. نفس کشیدن برایتان مقدور نیست؛ تهویه مترو خاموش است. دیگر از نسیم مدیترانه‌ای هم خبری نیست. مثل ماهی بیرون افتاده از آب دست و پا می‌زنید. با تنه‌های فنی و خطاهای تاکتیکی خود را به جعبه «امرجنسی تاک‌بک» می‌رسانید. توجه‌تان به نوشته کنار جعبه جلب می‌شود: «استفاده بی‌مورد پیگرد قانونی دارد». اگر دکمه را فشار دهید و استفاده بی‌مورد شناخته شود چه کار باید بکنید؟ خوب الان هم تحت پیگرد فرشته مرگ قرار دارید. پیگرد قانونی را به پیگرد عزرائیل ترجیح می‌دهید. تصمیم می‌گیرید دکمه را فشار دهید تا در مورد تهویه صحبت کنید ولی با چه کسی باید صحبت کرد؟ راننده مترو به چه نامی شناخته می‌شود؟ لوکوموتیوران؟ آقای راننده مترو؟ هدایت کننده؟ حاجی؟ عمو؟ داداش؟ از میان تمام نام‌ها و صفت‌ها آقای راننده را انتخاب می‌کنید. بعد از آن با خود می‌گویید اول باید سلام بدهم یا نه؟ احوالپرسی چی؟ صحبت با راننده در هنگام رانندگی اصولی است؟ در کتاب آیین‌نامه راهنمایی و رانندگی که به چنین نکته‌ای اشاره نشده است. باید یک منشور ارتباط با لوکوموتیوران در کنار جعبه «امرجنسی تاک بک» نصب کنند. به هر حال بدون سلام و احوالپرسی دکمه را فشار می‌دهید. «آقای راننده می‌شه تهویه واگن شماره پنج رو روشن کنید؟» صدایی خشن که انگار تازه از چرت ظهرگاهی برخاسته جواب می‌دهد «روشنه آقا». بعد از آن تهویه به مدت پنج دقیقه خاموش می‌شود که مطمئن شوید قبل از آن واقعا روشن بوده. چی؟ ادامه؟ فکر می‌کنید در این پنج دقیقه زنده می‌مانید که منتظر ادامه داستان هستید؟ روحتان شاد و یادتان گرامی باد!

 این داستان ادامه دارد... 

روزنامه فرهیختگان

قاعده نفی سیبیل

اگر نمی‌دانید سیبیل چیست که برایتان متاسفم اما اگر می‌دانید هم دلیل نمی‌شود برایتان خوشحال باشم و بهتان افتخار کنم. برخی فکر می‌کنند سیبیل از ۳۰ عدد بیل که تمام دسته‌بیل‌هایش وارداتی است تشکیل شده. برخی دیگر با حذف «ی» دوم، آن را تبدیل به سیبل کرده و دائم به سمت آن و هر کسی که از آن استفاده می‌کند نشانه می‌روند. اما به راستی سیبیل چیست؟ دانشمندان با تلاش و ممارست فراوان و تحقیقات شبانه‌روزی پی بردند سیبیل مویی است که بر بالای لب فوقانی می‌روید و بسته به ذائقه استعمال‌کننده آن تا لب پایین و حتی بیشتر از آن ادامه پیدا می‌کند. در طول و عرض تاریخ افراد زیادی بوده‌اند که سیبیل اشخاص مهمی را دود داده‌اند. برخی نیز سیبیل این و آن را به طرق مختلف چرب کرده‌اند. از همه بهتر آنهایی بودند که اتفاقات نابهنجار را زیر سیبیلی رد کردند.
سال‌های زیادی از استعمال سیبیل می‌گذرد زیرا سیبیل از نشانه‌های بارز مردانگی بود. اشخاص زیادی مانند هیتلر، استالین و نیچه قبل از اینکه به دلیل انجام کارهایشان آدم‌های مشهوری باشند، به مدل سیبیل‌هایشان شناخته می‌شدند. در این میان فردریش نیچه را با اینکه در اسمش اشاره مستقیم به ریش دارد، می‌توان سمبل سیبیل دانست؛ شخصی که در اعتلای سیبیل کلفت نقش بسزایی بر عهده داشت و برای رونق صنعت سیبیل‌گذاری تلاش‌های فراوانی انجام داد. اما به درستی نمی‌توان گفت اولین نفری که سیبیل گذاشت، چه کسی بود همان‌طور که نمی‌توان حدس زد چه کسی آخرین سیبیل را می‌گذارد.
در دوره‌ای کوتاه دوران اوج سیبیل رو به افول نهاد. برخی آن دوران کذایی را دوره از مد افتادن سیبیل نامگذاری کردند. اما خوشبختانه چند صباحی است که مجددا سیبیل به دوران اوج خود بازگشته است. گرچه به طور کامل نمی‌توان اسم آن را بازگشت سیبیل نامگذاری کرد و بیشتر در حد خاک‌انداز خودنمایی می‌کند اما همین که بارقه‌ای از امید را بتوان روی صورت جوانان دید، جای بسی خوشحالی است!


روزنامه فرهیختگان

عناوین مهم خبری پنج


سیاسی
پرکاری عقده تیروئید سران اپوزیسیون 
یک فعال حقوق سر ماه گفت : اگر حقوق ها را زیاد نمی‌کنید روزهای ماه را کم کنید 

اقتصادی
افزایش بی سابقه شاخه بورس؛ یکی بیاد هرسش کنه 
اختیار تام و جری  یک مقام بانکی 
رئیس بانک مرکزی توسط جرثقیل از زیر سوال بیرون کشیده شد 

بین‌الملل
طرح تعویض قنداق تفنگ با پوشک‌ مای بیبی در روسیه
استقلال کشوری جدید به نام « اتحادیه مشاهیر تندروی»
پیام سند تو آل خلیفه دلیوری نشد !
درخواست جدید 5+1 : حداقل آلبالو را با هسته نخورید 
ورزشی
کروش آسوده بخواب بزار ما هم بخوابیم 
مذاکرات هسته ای جواد نکونام با استقلال
صعود تیم بسکتبال شیرکاکائو بولز به صدر جدول کنفرانس ژنو 
پژمان نوری با قراردادی یک ساله به ضمیمه روزنامه قانون پیوست

دانش
فضاپیمای دیسکاوری دچار دیسک کمر شد
افزایش تن صدای ماهی 
پرتاب ماهواره ناامید از پشت بام 
کشف عرق جنین توسط دانشمندان 

فرهنگ
گله های فراوان از گوسفند
اهدای جوایز جشنواره فجر به قید قرمه 
کنسرت ماهی در بسته بندی جدید 
نوازنده مشهور ساز مخالف درگذشت 

اجتماعی
طرح ساخت پل جدید به نام اینتر پل؛ برنامه بعدی ساندرو پل !
ارتقاع سطح کیف قاپی
اصرار معاش کارگران معدن بی‌نتیجه ماند
باند قاچاق کالا در چنگال غذا خوری

دستگیری بایزید بساطی 


روزنامه قانون - ویژه‌نامه طنز غیرقانونی

از آب کره گرفتن


در طول تاریخ انسان‌های زیادی بسته به مقتضیات جامعه خود دست به اختراعات و اکتشافات مفید زدند. برخی که بیشتر به فکر شکم خود بودند، توانستند از آب، انواع مختلف کره حیوانی، گیاهی، کم‌چرب، پرچرب و... بگیرند. برخی که در این زمینه کارکشته‌تر بودند، با به‌کارگیری بادهای اقصی‌نقاط مختلف این کار را انجام دادند.

با نگاهی اجمالی به صنعت لبنیات پی می‌بریم که چه تلاش‌هایی برای تولید کره انجام شده است. بنابراین امروز را به ریشه‌یابی ضرب‌المثل «از آب کره گرفتن» اختصاص دادیم.

روایت 
ناجیان اخبار و راویان اسرار اتومبیل خوش‌رکاب افکار را به اصرار این‌گونه به جولان درآورده‌اند که در زمان‌های قدیم دانشمندی زندگی می‌کرد که کره‌خری بازیگوش داشت. وی زمانی که از کنار نهر آب عبور می‌کرد، از فرط بی‌مبالاتی کره بخت‌برگشته به درون نهر افتاد. بعد از آن بسیار داد و فریاد به راه انداخت و از زمین و زمان کمک خواست و با فوریت‌های پلیسی و پزشکی و هزار فوریت دیگر تماس گرفت. هنگامی که از کمک ناامید شد، خود به درون آب پرید و کره بی‌نوا را نجات داد. بعد از نجات کره فریاد برآورد «اوریکا، اوریکا» که در برخی نسخ «از آب کره گرفتم» ترجمه شد. کسانی که صدا را از دور شنیدند، کره‌خر را با کره اشتباه گرفتند و این شد که ضرب‌المثل به‌وجود آمد.

کاربرد امروزی
امروزه وقتی شخصی زیادی زرنگ باشد و بتواند از کمترین امکانات بیشترین بهره را ببرد، در موردش می‌گویند که از آب کره می‌گیرد.

این ضرب‌المثل سعی دارد چه بگوید؟
سعی دارد بگویید محدودیت مصونیت نیست بلکه مصونیت محدودیت است یا اینکه مصونیت محدودیت نیست بلکه محدودیت مصونیت است. دقیقا به دلیل همین پیچیدگی هاست که نسل این ضرب المثل منقرض نشده است !

وامدار چه کسی است؟
به درستی معلوم نیست چه کسی اولین‌بار به توسعه این ضرب‌المثل کمک کرد. اما بسیاری بی‌دلیل ارشمیدس را پدر معنوی این ضرب‌المثل می‌دانند.

ضرب‌المثل‌های مشابه و موارد استفاده آنها
از آب گل‌آلود کره گرفتن: وقتی فردی از زرنگ هم زرنگ‌تر باشد و از گل کره بگیرد، در موردش استفاده می‌شود.
کره ما از کره‌گی کم‌چرب بود: وقتی کسی از همان اول هم کم‌شانس باشد در موردش به‌کار می‌رود.
کره رو هر وقت از آب بگیری تازه است: اشاره به استفاده از محصولات لبنی تازه دارد که هم بهتر است و هم ویتامین‌هایش از بین نرفته است.
یه من آب چقدر کره داره: بستگی به میزان چربی آب دارد.

نتیجه‌گیری

اگر رموز از آب کره گرفتن پدیدار شود به راستی که انقلابی در صنعت لبنیات رخ می‌دهد و دیگر نیاز نیست از کشورهای دیگر کره وارد کنیم.


روزنامه فرهیختگان