شاید در نظر اول گمان کنید این داستان ادامه همان داستان مترو‌نوردی است. می‌گویند یک نظر، آن هم نظر اول حلال است اما به واقع این‌طور نیست.
مترونوردی تمام شد. تکرارش هم چندین بار پخش شد. اصلا از همان زمانی که می‌خواستید با استفاده از خط یک مترو به تجریش برسید ولی سر از کهریزک در آوردید بی‌خیال مترو سواری شدید. عطای مترو را به لقایش بخشیدید، امیدواریم مترو هم شما را ببخشد. به امید هوای تازه به بیرون از تونل‌های مترو آمدید. چه هوای گرمی است. برای اینکه سریع‌تر به مقصد برسید قصد می‌کنید تاکسی سوار شوید. برای چند خودرو دست تکان می‌دهید و بالاخره یک خودرو برایتان نگه می‌دارد. سوار می‌شوید، در از دستتان در می‌رود و مقداری از حد معمول محکم‌تر بسته می‌شود. راننده چشم‌غره‌ای می‌رود و می‌گوید آرام‌تر. متذکر می‌شود ارث پدرتان نیست که محکم می‌بندید. معذرتی حواله راننده می‌کنید. خودرو در مسیر اصلی به حرکت درمی‌آید. ترافیک زیاد است. بعد از طی مسیری کوتاه خودرو به یک مسیر انحرافی می‌پیچد و در کوچه پس‌کوچه‌ها ادامه مسیر می‌دهد. ترس تمام وجود شما را فرامی‌گیرد و شرشر عرق می‌ریزید. فکر می‌کنید راننده قصد دزدیدن شما را دارد. تبریک می‌گویم. اعتمادبه‌نفس فوق‌العاده‌ای دارید. هیچ شد در طول مسیر فکر کنید دزدیدن شما چه ارزش اقتصادی و سیاسی و فرهنگی برای راننده می‌تواند داشته باشد؟ راننده که فکر می‌کند گرم‌تان شده که عرق می‌ریزید کولر را برایتان روشن می‌کند. قبل از روشن کردن کولر متذکر می‌شود مجبورید مبلغی اضافه‌تر بابت استفاده از کولر بپردازید. گویی خودش از کولر استفاده نمی‌کند. قبول می‌کنید. بوی عجیبی در خودرو می‌پیچد. اگر کولر آبی روی پشت‌بام منزل‌تان بود با خود می‌گفتید حتما گربه‌ای روی پوشال‌ها خراب‌کاری کرده اما کولر خودرو گربه‌اش کجا بود؟ بعد از مدتی خودرو به مسیر اصلی خود بازمی‌گردد و شما نفس راحتی می‌کشید. یاد گربه روی پشت‌بام می‌افتید و با خود می‌گویید به خانه که رسیدم باید پوشال‌ها را عوض کنم. کم‌کم به انتهای مسیر نزدیک می‌شوید. از راننده مبلغ کرایه را سوال می‌کنید. راننده می‌گوید هزار و دویست تومان. می‌گویید چه خبر است؟! و هزار تومان به راننده می‌دهید و می‌گویید دویست تومانی ندارید. راننده عصبانی می‌شود و قصد بیرون کشیدن قفل فرمان می‌کند. به خواهش و التماس می‌افتید و معذرت‌خواهی می‌کنید. ‌یک پانصد تومانی دیگر هم به راننده می‌دهید و منتظر بقیه پول‌تان می‌شوید. راننده بر و بر نگاه‌تان می‌کند. شما هم بر و بر راننده را نگاه می‌کنید. اگر شخص سومی در میان بود فکر می‌کرد این نگاه آخرین نگاهی است که عاشق و معشوق در سالن فرودگاه بین‌المللی به هم می‌اندازند. به راننده می‌گویید پس بقیه پول‌تان چه می‌شود؟ می‌گوید پول خرد ندارد. راننده‌ای که از دویست تومان نگذشت حالا سیصد تومان شما را مصادره کرده. به یاد قفل فرمان می‌افتید و تشکر می‌کنید. پیاده می‌شوید و در خودرو را محکم می‌بندید. راننده چشم‌غره دیگری می‌رود. لبانش تکانی می‌خورد و دور می‌شود. زیر لب بقیه پول‌تان را با چند کلمه آب‌دار تسویه می‌کنید.


روزنامه فرهیختگان